|
مژگان :زنی با اسم جمع و ...تنها.
|
|
|
نه اینکه مدام سر نمی زنم به وبم نه اینکه دلم هوای نوشتن نکرده نه اینکه دلم برای تمام دوست های دیده و ندیده ام تنگ نشده... نه...روزا و ثانیه های بدین.گیرم تو چنگال این زندگی... دس و دلم به هیچی نمی ره...هیچی... کاش/کاش/ کاش /تموم شن این روزا دل تو اولین روز بهار
دل من آخرین جمعه ی سال و چه دورند و چه نزدیک بهم... حرفای تکراری که این روزا از همه کس همه جا می شنوید: بهارتون مبارک و تعطیلات به همه تون خوش بگذره. خدا کنه ۹۰ حرفی برای گفتن داشته باشه. نگرانم که بهار زودتر از "تو" بیاید کاش این بار تو جای خورشید آفتابی بشوی... ۹۰ تون آفتابی. کارهای قدیم مو دارم دوباره نویسی می کنم.
شاید یه کتاب در آوردم.دارم بعد دو سال یه داستان می نویسم. فعلن داستان ادیت شده ام و می ذارم .تو همین چن روزه داستان جدیده رو هم می ذارم.
تیکم زیاد شده "لعنت این باشد که سوزانت کنند" مولانا
از صبح یک بند چشم چپم می پرد. مجبورم گاهی با انگشتهایم،نگه ش دارم.یک ساعت است که همین جور، روی تخت دراز کشیده ام.سه ساعت هم، از زمان کارت زدنم در اداره گذشته.نای تکان خوردن ندارم.موبایلم زنگ می خورد ،شماره اداره می افتد.آنقدر نگاهش می کنم تا قطع شود.می دانم حالا حسینی پناه ، ابروی چپش را بالا داده و می گوید: (( اداره ی که صاحب نداشته باشه ،بهتر از این نمی شه!)) شاهرخ تلوزیون را روشن کرده و رفته.هزاربار گفته ام : (( اول کله ی سحر،این بی صاحب و روشن نکن .)) اخبار دارد درباره ی معلمی که بخاطر نجات دانش آموزان جانش را از دست داده ،صحبت می کند .می گوید 5 نفر به قدری سوخته اند که مجبورند با ماسک بیرون بیایند. یک دفعه پنج ماسک با اشکال وحشتناک جلوی چشمم ظاهر می شوند. از جایم می پرم و جیغ میکشم و می دوم سمت دست شویی .ماسکها عکسشان می افتد توی آیینه دست شویی.لرزم می گیرد.چشم هایم را می بندم و کورمال کورمال دست می کشم به دیوار تا برسم به اتاق خواب.حتمن توی دست شویی جا مانده اند، وقتی جلوی میز توالت می نشینم،نیستند. شاهرخ مثل همیشه با مداد چشمم برایم روی آیینه پیغام گذاشته ! لباس چرکام لطفن. _قبض گاز و برق و دادم. قبض تلفن و خودت زحمت بکش چون من حرفی با مامان جونم اینا ندارم. بعد انگار رفته باشد و چیزی یادش آمده باشد با خط بدی با رژقرمزم نوشته:شام منتظرم نباش. کمر رژم را از وسط شکسته.با دستمال مرطوب، آیینه را پاک می کنم. می نویسم:لباس چرکات ، شسته و اتو کشیده تو کمدته. قبض گاز مهلتش گذشته بود،نگهش دار احتمالن با این ماه جمع می بندن. شامم منتظرت نیستم.هیچ وقت منتظرت نبودم.از تو،از این خونه لعنتی متنفرم.می فهمی؟ فریاد می زنم و می نویسم،گریه می کنم و می نویسم.دستم می لرزد و می نویسم. آرام که می شوم از: "شام"به بعد را پاک می کنم. بعد لبم را رژ می مالم و می چسبانم به آیینه و می نویسم:بوس. لباس هام را می پوشم و رژم را پاک می کنم و سوییچ را برمی دارم.توی راه پله، برای زنهای همسایه که دارند از فضولی میمیرند که من کجا کار می کنم و شاهرخ چه کاره است و چرا بچه ندارم ، لبخند می زنم. سلام و احوال می کنم و می گویم که سلام برسانند. ماشین را از پارکینگ در می آورم.پای چپم را به زور دمپایی می پوشانم و پای راستم را کفش.در تابستان هم جوراب ضخیم می پوشم.دست راستم را روی صندلی جلو می گذارم و دنده عقب می آیم. پیرزنی که یکی از پاهایش از آن یکی کوتاهتر است ،لنگ لنگان از کنارم رد می شود.بی اختیار می گویم:مادر،کجا میری ؟برسونمت. ماسکها پنج نفری برایم لبخند می زنند.جیغ می کشم.پیرزن هراسان می پرسد: چی شد ننه؟ زود خودم را جمع و جور می کنم و می گویم:سوسک! پیرزن می خندد.می خندم:بفرما مادر. هیچ وقت مادرم را "مادر"صدا نکردم.می گویم:کلیدت رو جا گذاشتی.می گوید:بده شاهرخ بیاره. هیچ وقت دعوتم نمی کند .هیچ وقت دعوتش نمی کنم. می گوید: ازدواجم با پدرت اشتباه بود و بچه دار شدن ازش که دیگه...توام لنگه اونی.من نمی دونم چقد تو اون کور آبادی که پدرت من و برد چی و کی و نگاه کردم وقتی تو رو حامله بودم که تو این جوری شدی. همیشه می گوید:این جوری . من هیج وقت نفهمیدم چه جوری. شاهرخ بهتر از هرکس دیگری می داند نه من خبری از مادرم می گیرم،نه او از من. سال تا سال همدیگر را نمی بینیم. چرا فکر می کند پول تلفن برای ارجیف گفتن به اوآمده؟ حالا کجا میری مادر؟ _خونه.صبح زود میرم میدون تره بار،سبزی می خرم و میارم تو محله می فروشم. نگاهم می چرخد سمتش:نه! شما ؟! _مجبورم مادر.با یه بچه معلول که هر آمپولش خرج یکماه کرایه اتاقمه. پیرزن را را تا دم در خانه ش می رسانم.چند اسکناس را تا می کنم و می گذارم توی جیبش.قبول نمی کند.می گویم : یه عروسک از طرف من بخرین واسه دخترتون. سرش را پایین می اندازد و می رود. توی ترافیک گیر افتاده ام.چرا فکر کردم بچه معلولش ،دختر است؟ دود کامیون کناری تمام ماشین را پر کرده. موبایلم زنگ می خورد: اداره_حسینی پناه. قطع که کند، سنگینیش را می اندازد سمت چپش و دست راستش را به کمر می زند و چقلیم را برای رییس می کند و پایم برسد اداره،رییس برای آخرین بار به من اخطار می دهد که... از پنجره گردن می کشم؛ تا چشم کار می کند ترافیک است.ماشین پشت سری دستش را از روی بوق بر نمی دارد. برمی گردم که ببینم چه مرگش است.یکی از ماسکها سرم داد می کشد: چته؟ خفه می شوم. هر پنج نفرشان با اخم نگاهم می کنند.ماسکی که قیافه ش از بقیه مهر بانتر است،می آید جلو می نشیند: چی شده؟ انگار تمام زندگیم ،منتظر این سوال بودم و هیچ وقت ،هیچ کس این سوال را از من نپرسیده.می زنم زیر گریه.نفسم بند می آید.گلویم می سوزد. می گویم: اسپره ! اسپره! ...تو داشپورته. آن چهارتای پشت ،دستشان را زده اند زیر چانه شان. ماسک جلویی داشبورد را زیر و رو می کند .ادکلن را نشانم می دهد و با تردید می پرسد:این؟ داد می کشم: اسپره. دست دراز می کنم و اسپره را بر می دارم و چندبار توی مسیر گلویم می زنم.راه نفسم باز می شود.سرم را می چسبانم به صندلی و آرام اشک می ریزم. پسر و دختر جوانی دست در دست هم از کنارم می گذرند.پسر در گوش دختر چیزی می گوید.دختر لب پاینش را گاز می گیرد و می گوید:بی تربیت! پسر قهقهه می زند. آخرین باری که شاهرخ بلند بلند خندیده را به یاد ندارم. مادر شاهرخ مرا انتخاب کرد و مادر ،شاهرخ را.هیچ وقت باهم پیاده جایی نرفته ایم.مثل من هنوز به نگاه ترحم آمیز دیگران عادت نکرده.هنوز هم عکس آن دختره توی کیف پولش،زیر کارت پایان خدمتش است.خیلی وقت است، شبها پشت به من می خوابد. مادر شاهرخ هر روز به من زنگ می زند. برای انشا روز مادر، آقای معلم گفت احساسمان را درباره ی مادرمان بنویسیم.همکلاسی هایم همه جانشان را فدای مادر دلسوز و مهربانشان کرده بودند و آخر انشایشان گلهای رنگارنگ کشیده بودند.آقا معلم داشت توی بخاری ،هیزم می ریخت. بوی نم و نفت پخش شده بود توی کلاس.نوبت من بود.دفتر توی دست هایم می لرزید. من فقط یک جمله نوشته بودم : (( من ،مادرم را دوست ندارم. )) همه در سکوت زل زده بودند به من.مثل فیلم های تخیلی انگار با کنترل زمان را نگه داشته بودند. تقصیر من بود ،تقصیر من بود.. . آقای معلم تکیه داده بود به بخاری نفتی، گفت :چی؟که لوله بخاری در رفت و بخاری افتاد وهیزم ها پخش شدند کف کلاس و آتش زبانه کشید.بچه ها جیغ می کشیدند . آقا معلم فر یاد می زد: بچه ها برین بیرون.بچه ها می دویند و نیمکت ها با صدا می افتاد پایین. مرا بغل کرد که ببرد بیرون که یکی از نیمکت ها و افتاد روی پای چپم ... سر می چرخانم سمت نقابها:خودش گیر کرد و شما ...پشتش دیوار بود رو به روش به آتش ...بابا هر پنج تایتان را آورد بیرون.پس چرا مادر به شماها نمی گیه:قاتل. _خانم خوبید؟ سرم را می چرخانم.زن حامله ای با دلواپسی نگاهم می کند. زل می زنم به شکمش..چند بار سرم را به بالا و پایین تکان می دهم . می پرسد :کاری ازدستم برمیاد؟ باز سرم را تکان می دهم،این بارر به چپ و راست. به رفتن زن نگاه می کنم. دست می کشم روی شکمم. به ماسکی که جلو نشسته است و از بقیه مهربانتر است ،می گویم:دکتر به شاهرخ گفته که تا مدوای افسردگیم نباید حامله بشم. گفته که من ببره مسافرت. گفته که بیشتر به من محبت بکنه.گفته که باید بهم کمک کنه تا با اون اتفاق و این دمپایی لعنتی کنار بیام...دیگر هق هق امانم نمی دهد. شما که شاهد بودید. مادر می گفت:باید توی کلاس به بابا بگویم:آقا معلم.هزار بار خواستم به بابا بگویم که مادر را دوست ندارم.آخر به من چه که اسفند و بار سنگین بلند کردهانش، مرا سقط تکرد.به من چه که نتوانست مثل بابا برود سپاه دانش.به من چه که بابا دستش را گرفته بود و برده توی آن کوره آباد به قول خودش... باز گوشی زنگ می خورد.گوشی را خاموش می کنم.
ببند درهای رحمتت را خدا ...من سردم است.
آدم گاهی اشتباه می کنه.نباید اون کامنت و می ذاشتم واسه پست ...اشتباه کردم. دوست راست گفت:باید مژگان باشم.باید ،باید،باید قوی باشم. پست قبل و بر میدارم. حرف تازه ای نیست...دارم داستان جدیدمو می نویسم و حتمن می ذارم که شما نظر بدید.فقط می مونه یه
حرف دوستایی که دوست ندارن نظراتشون تایید بشه تا کسایی که حوصله و مجال دارن بخونن لطف کنن گزینه نظرات خصوصی و انتحاب کنن.چون من نقدو دوست دارم و تمام نظرات و تایید می کنم . قرار بود روزگار یه بار بر وفق مراد من بچرخه که نچرخید.قرار بور برای اولین بار رنگ آرامش و ببینم که ندیدم.شاید سهم من از تمام خوابهای دنباله دار هر شب فقط و فقط کابوسه...خیلی از بچه ها واسم کامنت گذاشتن که چرا به روز نمیشم.نمی تونم پازل فکرمو کنار هم بچینم.این داستان و تابستون نوشتم و می خوام پایان شو عوض کنم .کمکم کنید واسه پایان بندیش...همه ی بچه ها من و می شناسن.من اصلن از نقد ناراحت نمی شم.بی رحمانه نقد کنید و مهربانانه کنارم باشید که این روزها خیلی تنهایی عذابم می ده.دقیقن زندگم شده این مصرع روزبه بمانی :سلول بی دیوار ،سلول بی مرزه...این پست تقدیم به " او " که موهای سفید شقیقه اش هر روز بیشتر می شه.
شاید حسادت بچه گانه ای باشه اما واقعن این حق ماست.که هی فیلتر بشیم؟هی خط بخوریم؟هی ندید گرفته بشیم؟حق چاپ با هزینه خودمون هم نداشته باشیم ؟ دنیا پر از احمق هایی که نمی فهمن راوی داستان با نویسنده فرق می کنه.هرکی داستان آدامس موزی یا داستان های دیگه مو بخونه لب پاینشو بگزه که :وای!نویسنده ش زنه؟! این عدل علی که ورزشکارا واسه هر مدال ۲۰۰ تا سکه بگیرین.چیزی حدود ۷۰ملیون تومان ؟! بعد وقتی وبلاگ وحید نجفی بری و پست تیر ماهش و بخونی و به "هلیا" کوچکش فک کنی و به همسرش حق بدی که چطوری دقیقن مثل من با حقوق ۳۰۰ و خورده ای زندگی می کنه می فهمی که برای ماها جایی در ادبیات که سهله جایی تو این خاک و بین مردمش نییس.من ادای آدمهای روشن فکر و در نمی یارم و نمیگم به هیچکس و هیچ چیز اعتقاد ندارم.همه ی ما به یه نیرو فراتر معتقدیم و هر کدوم یه اسمی واسه خدای خودمون گذاشتیم.من اسمش و گذاشتم ناخدا.و سوگند به همون ناخدا من هم قلبم برای وطنم می طپه.من هم غرق غرور می شم وقتی پرچم ایران بالا می ره و سرود ایران پخش می شه.منم وقتی دارم بازی و می بینم جیغ می کشم که:یالا.آهان!اااااااااااااااااااااااااه!من حسودی نمیکنم اما دلم واسه خودم و تمام بچه هایی که واسه دلشون می نویسن نه واسه مناسبت ها می سوزه. وقتی ازم داستانم واسه چاپ می خوان و فرآیند از فیلتر گذشته ش هیچ شباهتی به کار من نداره.حداقلش این که مهدی موسوی می تونه به خودش بباله که هیچ وقت تنها نیست.من همیشه تنهام با داستانم.به جز "او" که خودش هم شاعره کسی نیست که حتا داستان هامو نقد کنه."خیلی دلم گرفته از خیلیییییییییییییییییییییییا" سید مهدی موسوی هم برگشته.مثه من و او موهای سفیدش بیشتر و بیشتر شده و پستش خواندنی تر از همیشه اس.به قول گلرویی ما " بی سرزمین تر ار باد" یم...می خواستم اسباب کشی کنم حتا خونه مو ازم گرفتن...این روزا حتا داستان هم دست دلمو نمی گیره.حتا نمی تونم گریه کنم. فقط دلم به این خوشه که هنوز زنی و که تو آیینه می بینم مژگان ه.زنی که اسمش جمع و خودش تنهاس... "با چشم های بسته گریه می کنم" از آنچه می ترسیدم سرم آمده.دستگاه،کارت ورود و خروجم را نمی شناسد. دوباره می کشم.کارتم را نمی شناسد.چشم هایم را می بندم و بسم الله می گویم و می کشم،نمی شناسد.وان یکاد می خوانم و فوت می کنم به کارت ،نمی شناسد.مشتم را محکم می کوبم به دستگاه.ساعت کامپوتریش ،روشن و خاموش می شود.نگهبان هراسان از جایش می پرد:خانم نجاتی؟ لرزم می گیرد.زرد آب تا حلقم بالا می آید.سردم است.دستم را ستون نرده می کنم و پایین می آیم.محوطه اداره دور سرم می چرخد.می روم سمت کارگزینی.همکارها توی راهرو با هم پچ پچ می کنند ویک جوری نگاهم می کنند .دلم نمی خواهد بفهمم چه جوری.دلم نمی خواهد شایعات را باور کنم.دلم نمی خواهد. پشت در کارگزینی ایستاده ام.دستگیره در را یواش فشار می دهم.رییس کارگزینی مرا که می بیند سر یکی از پرسنل هایش فریاد می زند:پس چی شد لیست بازنشسته های پارسال؟ زن میانسال و دلسوزی است.خشک و جدی.سلام می کنم.بی آنکه نگاهم کند ،جواب سلامم را می دهد . می گویم:دستگاه ،کارتم رو نمی خونه. به صندلی کنارش اشاره می کند :بشین خانم نجاتی. می نشینم.ورق های زیر دستش را امضا می کند:شما چند ماهه حقوق نگرفتید؟ _سه ماه.از خرداد. روی صندلیش جا به جا می شود . با انگشت شصت و اشاره جای عینک روی بینی اش را می مالد:یعنی از زمان تجدید قرارداد،درسته؟ دوباره زرد آب تا حلقم بالا می آید.آب دهانم را محکم قورت می دهم تا برود پایین. _بله. چای تعارفم می کند و می گویید:ببنید خانم نجاتی... که در باز می شود.پسر عابدینی است،پسر رییس حراست.ریش دارد و موهایش را کج شانه کرده و تا جایی که ممکن است دکمه هاش را بسته.فرم درخواست کارش را می گذارد روی میز.رییس کارگزینی،هل می شود.حرکاتش عصبی است.انگار بخواهد برگه را از من قایم کند،زود برگه را می گیرد.دستش می خورد به استکان چای و استکان بر می گردد روی ورق ها وچای پخش می شود روی کاغذها و خیسشان می کند بعد از گوشه میز چکه چکه می ریزد روی زمین. رییس کارگزیینی میزش را هل می دهد به جلو و زیر لب می گوید:لعنتی. چشمم می خورد به برگه خیس درخواست کار پسرعابدینی.روبه روی در خواست شغلش نوشته:تامین اعتبار. دیگر نمی توانم تحمل کنم و فریاد می زنم:یعنی من نرفته ایشون و گذاشتید به جای من؟ ایشون شدن مسول تامین اعتبار؟بعد6 سال کار صادقانه یه من؟ پسر عابدینی با سرعت می رود بیرون.رییس کارگزینی در حالی که برگه های خیس و بهم چسبیده را از هم جدا می کند ،می گوید:حالا شما با مدیر کل یه صحبت بکنید،شاید... مسیر کارگزینی تا نگهبانی را می دوم.گوشم داغ شده.تصویر همکارها دور و نزدیک می شود.برق می رود و می آید.پله های نگهبانی را درهم می پیچند.کارتم را پرت می کنم روی میز نگهبانی.دیگر نمی توانم جلوی هق هقم را بگیرم.کنار خیابان برای پژوی زرد رنگی دست تکان می دهم و می گویم :دربست. تمام راه با چشم هایم را می بندم و بی صدا گریه می کنم. کلید را می چرخانم.هنوز ساعت 9 نشده.در اتاق خواب باز است.انوش دمر خوابیده.صورتش زردشده و زیر چشمش گود افتاده.چند کیلو لاغر شده و دیگر شرشر عرق نمی کند و پف پشت پلکش خوابیده. یواش دستگیره درحمام را می چرخانم . دوش را باز می کنم و می نشینم زیر دوش.مچم دستم را گاز می گیرم تا صدای گریه ام بیرون نرود.آنقدر گریه می کنم که بی حال می شوم. حوله را می پیچم دور خودم و تلوتلو خوران می آیم بیرون.انوش با موهای ژولیده و چشم های نیمه باز می گوید:چه زود اومدی. دماغم را می کشم بالا و می روم اتاق خواب، سمت جعبه قرص ها. در قوطی "آلپرازولام"را باز می کنم و قرص ها را می ریزم توی دهانم و قبل از اینکه بالا بیاورم ، با آب قورتشان می دهم. مرخصی گرفتی؟ صدای انوش از آشپزخانه می آید. دستم را ستون دیوار می کنم که نیفتم:آره.حالم خوش نبود،کارمم امروز سبک بود. بیا چایی بخور.این بار صدایش درست از پشت سرم می آید . مرا می چرخاند سمت خودش.زل می زند توی چشم هام:باز چشات پر خون شده.این چه عادتیه تو داری که زیر دوش،چشات و باز می ذاری؟ خودم را از بین بازوهای لاغرش می کشم بیرون: دکتر"متادون "تو اضافه نکرد؟ لبخند بزرگی می زند:نه،با امروز 27 روزه که پاکم.دیدی بهت گفتم من معتاد نیستم.دیدی؟ تلفن خانه میان حرف های انوش زنگ می خورد.لیلا ست. _چرا گوشی تو خاموش کردی؟ دوباره بغض راه گلویم را می بندد:حالم خوش نیست. _نکنه انوش دوباره رفته سمت ... آروم مامان می شنوه. _مامان رفته خونه مامان بزرگ ،تنهام. نه لیلا.تستش منفی بود . نفس عمیقی می کشد:خب،خدارو شکر.چته پس؟ با همان تن صدای آرام می گویم:بعدن بهت می گم.می ترسم انوش بشنوه.دکتر گفته الان مثل بچه هاس.دنبال بهانه می گرده. _می دونم الان شرایط روحیت مناسب نیست اما،دیشب شوهر عمه زنگ زده بود.روش نشده به تو زنگ بزنه.گفت از طرف بانک بهش زنگ زدند و گفتند که قسطت 5ماه عقب افتاده.آره؟ سرم سیاهی می رود.سقف می چرخد:به شوهر عمه زنگ بزن ،بگو فردا 5 تا قسط و یه جا واریز می کنم. بعدن خودم بهت زنگ می زنم. بی آنکه منتظر جوابش باشم گوشی را می گذارم و پریز تلفن را می کشم. آرام بخش ها دارند اثر می کنند.سر شده ام و نمی توانم چشم هایم را باز نگه دارم.دراز می کشم روی تخت .خیسی موهایم پخش می شود روی تشک.خواب آلود می گویم:انوش صدام نکن،می خوام بخوابم.حالم خوش نیست... چشم هایم را که باز می کنم ،همه جا تاریک و ساکت است.سمت چپ سرم درد می کند و معده ام می سوزد. کورمال کور مال دست می کشم روی دیوار و کلید برق را روشن می کنم. انوش با رژ صورتی کالم روی آیینه میز آرایش نوشته: میرم کلینیک،وقت مشاوره دارم.از اون ورم میرم استادیوم، سپیدرود ساعت 2 بازی داره. چشم هایم را محکم می بندم.نقطه های ریز طلایی و آبی میان سیاهی مطلق می چرخند.کرختی آرام بخش هنوز توی تنم است.زنگ در را می زنند.لیلاست. دستش را به کمرش زده طول و عرض پذیرایی را قدم می زند:آخه چرا صب بهم نگفتی؟ با کش موهایم را محکم می بندم:چه فرقی می کرد؟حالا که می دونی...همیشه ندونستن بهتره. هنوز نمی دونم اون روزایی که داشتم واسه انوش سر و دس می شکستم معتاد بوده یا راس می گه این چن ماه و تفریحی کشیده...نمی دونم کار درستی بود که یک سال مرخصی بدون حقوق گرفته یا با این حالش باید جون می کند و کار می کرد...نمی دونم. روزنامه کاریابی را ورق می زنم.لیلا نشسته روبه رویم و با دست صورتش را پوشانده:انوش و که آدم اصلن باورم نمی شه.مرد به این خوبی...انوش که خوب بود شد این.من چه جوری به یه مرد اعتماد کنم و بخوام یه عمر باهاش سرکنم؟...حالا می خوای چیکار کنی؟ دور چندتا آگهی خط می کشم:اینجا چند تا پرستار بچه می خوان،چندتا تیکه طلا دارم ،فعلن اونا رو می فروشم تا ببینم چی میشه. مثل فنر از جایش می پرد:دیونه ای مگه؟تو ؟تو؟می خوای بری بچه ی مردمو نگه داری؟تو که چیزی نمونده از طلاهات.همه رو دادی واسه ترک انوش. دستان ظریف لیلا را می گیرم توی دستم:دوباره می خرم .زندگی که همش این جوری نمی مونه.نترس یه آرایش ملایمم می کنم تا کسی نفهمه واسه چی طلاهامو می فروشم.حالا پاشو برو تا مامان نیومده ما رو با این قیافه ندیده. یک ساعت بعد لیلا مجاب نشده لباس می پوشد،صدای بستن در را که می شنوم و مطمن می شوم رفته. می نشینم رو به روی میز آرایش و کشوی اولش را باز می کنم.جعبه طلاهایم را بر می دارم. 2 تا انگشترم را می گذارم توی کیفم:این دو ماه کرایه عقب افتاده. 3 تا از النگوهایم را:این هم 5 تا قسط عقب افتاده. می ماند یک گردنبند:این هم خرجی خونه. با پشت دست ،صورت خیسم را پاک می کنم.وسایل آرایش را پخش می کنم روی میز.دستم می لرزد .نمی توانم خط چشم بکشم . کرم پودر و سایه و ریمل و رژ می مالم. شال زرشکی را می گذارم و چند تار موی شرابیم را می ریزم روی پیشانی و کیفم را روی دوشم می اندازم. برق طلای راسته زرگرها چشمم را می زند.چند دقیقه پشت هر ویترنی می ایستم.یکی از مغازه ها نظرم را جلب می کند.فروشنده مرد جوان قد بلندی با موهای مشکی ژل زده است.پشت سرش تابلوی بزرگی از انگشتری است که نور روی نگینش کمانه کرده و روی خط نور به لاتین چیزی نوشته اند که از این فاصله نمی توانم بخوانم. با لبخند وارد می شوم و سلام می کنم.فروشنده توی چشم هایم می خندد:جانم؟ زردآب دوباره بالا می آید:والا چندتا تیکه طلا دارم که از مد افتاده.اومدم عوضشون کنم. مرد جوان زل می زده به گردنم و لبخند می زند.شالم را نمی بندم. دستم را فرو می کنم توی جیب مانتوم: این انگشتری که عکسشو زدید و دارید؟ مرد جوان برمی گردد سمت تابلوی پشت سرش:این و می گید؟یه خورده گرون در میاد .دور و بر 3تومان.طلا سفید ایتالیاس و نگینشم برلیانه.این و که نه اما یکی شبیه این و داریم.چند لحظه اجازه بدید. این را می گوید نگاهی به سرتاپایم می اندازد و پوزخند می زند. می رود انتهای مغازه.به دیوار تکیه می دهم.سرد است.لرزم می گیرد.زل زده ام به عکس خودم که افتاده روی شیشه پیشخوان می گویم:این اراجیف چیه می گی؟ دیونه شدی؟ بفرمایید خانم. توی چشم هایم می خندد.چشم هایم را از او می گیرم و به انگشتر می دوزم.انگشرش سفید و ظریف است.می اندازمش. درست اندازه است. _برازنده ی شماست لیدی.می تونیم سر قیمت باهم کنار بیایم...مگه نه؟ زن و شوهرجوانی وارد مغازه می شوند.عروس آرایش غلیظی کرده و پیوند ابروهایش را برنداشته.داماد یک لحظه هم از زنش چشم برنمی دارد. داماد می پرسد:میشه حلقه هاتون و ببینیم؟ یک دفعه مغازه پرمی شود از زنهای چادری.عروس به زن چاقی که جا برای تو آمدن پیدا نکرده می گوید:مامان بیا انتخاب کن. مرد جوان آرام می گوید:شما باش.الان می رسم خدمتت. نگاهی به مرد جوان می کنم و نگاهی به در خروجی...
امروز بعد از مدتها گیلان بارون اومد...دردی و دوا نکرد.دردی و دوا نمی کنه.همه چی سوخته.همه چی...
این حس خوبیه که یکی و که نمی شناسی و هیچ وقت نمی بینیش . کارتو می خونه .نخونه هم یه سلام می گه بهت. شبیه همین بارون س ـــتو این زندگی لعنتی که همیشه چوب لا چرخ آدم می ذاره و تو رو تا قله می بره و درست لحظه آخر پات سر می ده و دوباره می یاردت اول خط ــــ دردی و از هیج کدوممون دوا نمی کنه.اما خنکمون می کنه...آروممون می کنه. و من خوشم با این خنکی تو داغی مرداد بی سابقه...
تیکم زیاد شده "لعنت این باشد که سوزانت کنند" مولانا از صبح یک بند چشم چپم می پرد. تیکم زیاد شده.مجبورم گاهی با انگشتهایم،نگه ش دارم.یک ساعت است که همین جور، روی تخت دراز کشیده ام.سه ساعت هم، از زمان کارت زدنم در اداره گذشته.نای تکان خوردن ندارم.موبایلم زنگ می خورد ،شماره اداره می افتد.آنقدر نگاهش می کنم تا قطع شود. می دانم حالا حسینی پناه ،ابروی چپش را بالا داده و می گوید : اداره ی که صاحب نداشته باشه ،بهتر ازاین نمیشه. شاهرخ تلوزیون را روشن کرده و رفته.هزاربار گفته ام : اول کله ی سحر،این بی صاحب و روشن نکن . اخبار دارد درباره ی کمک به سانحه ی سوختگان مدرسه ی که چند سال پیش ، در یکی از دهستان ها آتش گرفته ،صحبت می کند . می گوید 5 نفر آنقدر سوخته اند که با ماسک بیرون می آیند. یک دفعه پنج ماسک با اشکال وحشتناک جلوی چشمم ظاهر می شوند. از جایم می پرم و جیغ میکشم و می دوم سمت دست شویی .ماسکها هم با من می آیند.عکسشان می افتد توی آیینه دست شویی.لرزم می گیرد.چشم هایم را می بندم و کورمال کورمال می آیم بیرون.حتمن توی دست شویی مانده اند، وقتی جلوی میز توالت می نشینم،نیستند. شاهرخ مثل همیشه با مداد چشمم برایم روی آیینه پیغام گذاشته:لباس چرکام لطفن_قبض گاز و برق و دادم،قبض تلفن و خودت زحمت بکش چون من حرفی با مادر جونم اینا ندارم. بعد انگار رفته باشد و چیزی یادش آمده باشد با خط بدی با رژقرمزم نوشته:شام منتظرم نباش. کمر رژم را از وسط شکسته،با دستمال مرطوب، آیینه را پاک می کنم. می نویسم:لباس چرکات ، شسته و اتو کشیده تو کمدته..قبض گاز مهلتش گذشته بود،نگهش دار احتمالن با این ماه جمع می بندن.شامم منتظرت نیستم.هیچ وقت منتظرت نبودم.از تو،از این خونه لعنتی متنفرم.می فهمی؟ فریاد می زنم و می نویسم،گریه می کنم و می نویسم.دستم می لرزد و می نویسم.آرام که می شوم از: "شام"به بعد را پاک می کنم.می نویسم: قرصم تموم شده.بوس. بعد لبم را رژ می زنم و می چسبانم به آیینه. لباس هام را می پوشم و رژم را پاک می کنم و سوییچ را برمی دارم.توی راه پله، برای زنهای همسایه که دارند از فضولی میمیرند که من کجا کار می کنم و شاهرخ چه کاره است و چرا بچه ندارم ، لبخند می زنم. سلام و احوال می کنم و می گویم که سلام برسانند. ماشین را از پارکینگ بر می دارم.پای چپم را به زور دمپایی می پوشانم و پای راستم را کفش.در تابستان هم جوراب ضخیم می پوشم،از نگاه خیره دیگران به پاهایم بدم می آید.دست راستم را روی صندلی جلو می گذارم و دنده عقب می آیم. پیرزنی که یکی از پاهایش از آن یکی کوتاهتر است ،لنگ لنگان از کنارم رد می شود،بی اختیار می گوییم:مادر،کجا می ری برسونمت؟ ماسکها پنج نفری برایم لبخند می زنند.جیغ می کشم.پیرزن هراسان می پرسد: چی شد ننه؟ زود خودم را جمع و جور می کنم و می گویم:سوسک! پیرزن می خندد. بفرما مادر. هیچ وقت مادرم را "مادر"صدایش نکردم.می گویم:کلیدت را جا گذاشتی.می گوید:بده شاهرخ بیاره. هیچ وقت دعوتم نمی کند .هیچ وقت دعوتش نمی کنم.ا مادر می گوید:ازدواجم با پدرت اشتباه بود و بچه دار شدن ازش که دیگه...توام لنگه اون کثافتی.من نمی دونم چقد تو اون خراب شده پدرتو نگاه کردم وقتی تو رو حامله بودم که تو این جوری شدی. همیشه می گوید:این جوری . من هیج وقت نفهمیدم چه جوری. شاهرخ بهتر از هرکس دیگری می داند نه من خبری از مادرم می گیرم،نه او از من. سال تا سال همدیگر را نمی بینیم،چرا فکر می کند پول تلفن برای ارجیف گفتن به مادرم آمده؟ کجا می ری مادر؟ _خونه.صبح زود میرم میدون تره بار،سبزی می خرم و میارم تو محله می فروشم. نگاهم می چرخد سمتش:نه! شما ؟! _مجبورم مادر.با یه بچه معلول که هر آمپولش خرج یکماه کرایه اتاقمه. پیرزن را را تا دم در خانه ش می رسانم.چند اسکناس را مچاله می کنم و می گذارم توی مشتش.قبول نمی کند.می گویم : یه هدیه بخرین واسه دخترتون،یه عروسک از طرف من براش بخرین . سرش را پایین می اندازد و می رود. توی ترافیک گیر افتاده ام.چرا فکر کردم بچه معلولش ،دختر است؟ دود کامیون کناری تمام ماشین را پر کرده. موبایلم زنگ می خورد: اداره،حسینی پناه. قطع که کند، سنگینیش را می اندازد سمت چپش و دست راستش را به کمر می زند و چقلیم را برای رییس می کند و پایم برسد اداره،رییس برای آخرین بار به من اخطار می دهد. از پنجره گردن می کشم،تا چشم کار می کند ترافیک است.ماشین پشت سرم دستش را از روی بوق بر نمی دارد. برمی گردم پشت.یکی از ماسکها سرم داد می کشد: چته؟ خفه می شوم.از توی آیینه،هر پنج نفرشان را می بینم که با اخم نگاهم می کنند.ماسکی که قیافه ش از بقیه مهر بانتر است،می آید جلو می نشیند: چی شده؟ انگار تمام زندگیم ،منتظر این سوال بودم.می زنم زیر گریه. هیچ وقت نه شاهرخ از حالم پرسیده و نه مادرم. می گویم: اسپره ! اسپره! ...تو داشپورته. آن چهارتای پشت ،دستشان را زده اند زیر چانه شان. ماسک جلویی داشبورد را زیر و رو می کند .ادکلن را نشانم می دهد و با تردید می پرسد:این؟ داد می کشم: اسپره. دست دراز می کنم و اسپره را بر می دارم و چندبار توی مسیر گلویم می زنم. راه نفسم باز می شود.سرم را می چسبانم به صندلی و آرام اشک می ریزم.پسر و دختر جوانی دست هم را گرفته اند.پسر در گوش دختر چیزی می گوید.دختر لب پاینش را گاز می گیرد و می گوید:بی تربیت! پسر قهقهه می زند. آخرین باری یه با شاهرخ حرف زده ام را،به خاطر نمی آورم ،چه برسد به خندیدنش.آنقدر خندید و من فقط نگاهش می کردم شبیه دانش آموزی که درسش را نخوانده و معلمش زل زده توی چشم هاش.مدتهاست شبها،پشت به من می خوابد. مادر ،شاهرخ را انتخاب کرد.گفتم:شاهرخ شبیه آقا معلم هاس. مادر رویش را بر گرداند . روز مادر بود و آقا معلم گفت که احساسمان را درباره ی مادرمان بنویسیم.همکلاسی هایم همه جانشان را فدای مادر دلسوز و مهربانشان کرده بودند و آخر انشایشان گلهای رنگارنگ کشیده بودند.آقا معلم داشت توی بخاری ،هیزم می ریخت. بوی نم و نفت پخش شده بود توی کلاس.نوبت من بود.دفتر توی دست هایم می لرزید.آقای معلم گفت: بخوان. فقط یک جمله نوشته بودم : من مادرم را دوست ندارم. همه در سکوت زل زده بودند به من.مثل فیلم های تخیلی انگار با کنترل زمان را نگه داشته بودند. تقصیر من بود ،تقصیر من بود.آقای معلم چرخید سمت من. پایش گیر کرد به بخاری.هیزم پخش شد کف کلاس و آتش زبانه کشید.بچه ها جیغ می کشیدند. آقا معلم فر یاد می زد: بچه ها برین بیرون.بچه ها،برین بیرون... توی شلوغی یکی از هیزم ها افتاد روی پای چپم... ته کلاسی ها گیر افتاده بودند . گریه می کردند و جیغ می کشیدند.پشت شان دیوار بود و رو به رویشان آتش بود و آتش بود و آتش. پنج نفربودند.پنج نفر.داشتند می سوختند.داشتند می سوختند... _خانم خوبید؟ سرم را می چرخانم.زن حامله ای با دلواپسی نگاهم می کند. زل می زنم به شکمش.لرزم می گیرد.چند بار سرم را تکان می دهم ،یعنی : آره. می پرسد :کاری ازدستم برمیاد؟ باز سرم را تکان می دهم.یعنی: نه . دست می کشم روی شکمم.شاهرخ از من ناامید شده.به رفتن زن نگاه می کنم. مادر همان سال برگشت تهران. پدر و مادر هر دو سپاه دانش بودند. مدرسه که سوخت بدون پدرم برگشتیم تهران. چهره پدرم را به خاطر نمی آورم. مادر می گوید:توام مثل پدر دهاتیی.کفش سیندرلا هم پا کنی، علیلی. پنج نفر ته کلاسی ها کنارم نشسته اند. مردم همه نقاب دارند. جلوی در ادره که می رسم دور می زنم.باز گوشی زنگ می خورد.گوشی را خاموش می کنم.
این داستان بچه یه نامشروع مه. ناخلف ترین بچه مه.تاوان زیادی براش دادم.خیلی بیشتر از سزاش...
چون می دونم این داستان هرگز اجازه انتشار نمی گیره.البته این و یادم رفت بگم که این داستان اصلن جدید نیست و مال ۴سال پیش . ولی گذاشتم اینجا برای نظرتون...شمارا چشم در راهم چشم هایم را می بندم عادت ماهانه شده ام و دارم از خوشحالی پر در می آورم. شاید هیچ زنی، هیچ کجای دنیا، از اینکه دل درد بگیرد، آنقدر که مجبور باشد هنگام راه رفتن کمرش را خم کند، اندازه من لذت نبرد. کمرم دارد از وسط نصف می شود اما مسکن نمی خورم.می خواهم درد پخش شود بین تمام سلولهایم و با تمام وجود لمسش کنم. تند لباس می پوشم می روم داروخانه و از مرد جوانی که مسئول فروش لوازم بهداشتی است ،می پرسم: نوار بهداشتی بال دار دارین؟ مرد فروشنده بی آنکه نگاهم کند، نوار بهداشتی را درون پلاستیک مشکی می گذاردو به طرفم هل می دهد ومی گوید: 800تومان. زن چادری کنارم به من چشم غرّه می رود و من لبخند می زنم. از داروخانه می زنم بیرون. باید بروم پیش یارا. یارا همکلاسی و رفیقم است. پدرش رو به روی دانشگاه کافی شاپ دارد. سر کلاس داشتم با آبرنگ طرح می زدم که صدای مردانه ای گفت: آبی رو پر رنگ تر کنید، بذارید آسمونتون نفس بکشه،زندگی کنه. سرم را که چرخاندم سپهر لبخند زد. ساسان می گوید: نقاشی در حد سرگرمی خوبه، زن باید پختن همه غذاها رو بلد باشه، اونم زن من.چون ما اصل و نسب داریم، خونمون همیشه بروبیایه. سپهر گفت: قسمت فینال کارتون ببرید خونه .تو تنهایی،تو اتاقتون تموم کنید.بذارید کار و روحتون یکی بشه. یارا لبهایش را مثل ماهی بی صدا باز و بسته کرد : ع جب تیک که ای!. سپهر نزدیک تر آمد کنارم نشست و بعد پرسید: مزاحم نیستم؟ و بی آنکه منتظر جواب باشد نشست و گفت: نقاشی کشیدن تو تنهایی یه حس فوق العاده اس. انگار آدم رو ابراها قدم میزنه، اما این جا مزاحم زیاده... کلاس که تمام شد ،موقع برگشتن برایمان بوق زد: برسونم تون؟ یارا شانه بالا انداخت. سوار شدیم. سپهر تمام راه جک می گفت و من و یارا بلند بلند خندیدیم. ساسان می گوید: بلند خندیدن کار زن های جلفه! وقتی سپهر از من دعوت کرد، بروم اتاق کارش را ببینم، آن هم تنها ،بایدمی زدم در گوشش و می گفتم: خفه شو، من نامزد دارم. نزدم. نگفتم. اتاق کارش یک تکه از بهشت بود. دیوارهای خردلی با قاب های قهوه ای سوخته. پر از آفتابگردان های مصنوعی که هم قد من بودند. ساسان هم قد من است. هر وقت از پیشم می رود، لای کتابم، کنار ضبط، روی میز آرایشم جعبه ی روبان زده پیدا می کنم. برای تولدم جدیدترین گوشی را برایم خرید. تنها دفعه ای بود که از خوشحالی بوسیدمش. سپهر همیشه جین می پوشد با تی شرت های رنگ شاد. می گوید: رنگ به لباس روح می ده، آدم و شاد می کنه، می گه نه نقاش؟ همیشه به من می گوید نقاش.هیچ وقت به اسم صدایم نمی کند. گفتم: این جا فوق العاده اس! از پشت، دستش را دور کمرم حلقه کرد. لبانش را چسباند به گردنم و گفت: تو فوق العاده ای! آرام دست کشید روی پوست صورتم: با این جوشا چه لُپ قرمزی شدی. صورتم را چرخان طرفشش...سنگینی هیکل سپهر روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد... دلم می خواست هُلش بدهم .آرام در گوشم می گوید: قدآغوش منی. نه زیادی، نه کمی... ساسان می گوید: مثل آفریقایی ها از این ها که عکسشان را توی کتاب زیست می زنند، استخوانهایم بیرون زده. لب های سپهر از گردنم پایین و پایین تر می آید. چشم هایم را می بندم...
تمام طبقه هم کف، دکتر زنان بودند. قلبم داشت از سینه ام بیرون می آمد. به یارا گفتم:بیا برگردیم. روم نمی شه، برم به زنه چی بگم؟ یارا دو دستی کوبید توی سرم: خاک تو سرت کنن، تو که هیچ غلطی نکردی! بیا همون هفت و هشت تومان بده به من، من بهت بگم: خانوم ببخشید، شما از پشت کدوم کوه اومدین؟ نمی فهمی دختر! این را توی دلم می گویم. یکی یکی اسم دکترها را می خوانم. در یکی از اتاق ها باز است. بالایش نوشته: لیسانس عالی مامایی. زن با پوستی سفید که انگار زیرش مهتابی روشن باشد و موهای های لایت شده پرسید: جانم؟ سلام کردم و در را بستم و رو به رویش نشستم. چقدر دلم می خواست سرم را بگذارم روی زانویش و بلند بلند گریه کنم و همه چیز را برایش تعریف کنم. سرم را انداختم پایین. سکوتم را که دید پرسید: رابطه داشتی؟ چند بار سرم را تکان می دادم که یعنی : آره. .پاشو شلوارت را در بیار، دراز بکش. جانوری چنگ می انداخت توی کمرم و ستون فقراتم را را می گرفت و ناخن هایش و فشار می داد توی گوشتم. گفتم: نه خانوم دکتر،نه تا اون حد …توی دلم گفتم : پس چقدر؟ از روی صندلی چرخان بلند شد. صندلی چرخان چرخید و چرخید .سرم به دوران می افتد.سقف و صندلی می چرخیدند... دستکش هایش را در آورد. شلوارم را پوشیدم.. خیالت راحت … سالمی. روز ماهانه قبلی ام را پرسیید و از چهارده کم کرد و گفت: دوره مشکوکه، باید آمپول بزنی، احتمال بارداری هس. یک دفعه گُر گرفتم. دلم می خواست من و صندلی که رویش نشسته بودم، با هم ناپدید شویم. بلند شدم که فریاد بزنم: یا فاطمه زهرا . فریاد نزدم. از فاطمه زهرا خجالت کشیدم. نسخه را به دستم داد: این آمپول رو که بزنی، از ۱۴ روز قبل، هر چه تو رحمت باشه، می فرسته به سمت خروجی، اگه چند در صدام احتمال بارداری باشه، حلّه. همین که پایم را گذاشتم از مطب بیرون، ساسان زنگ زد. مثل همیشه بدون سلام پرسد: کجایی؟ قطع کردم . گفتم: یارا دیگه دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم. تا کی گیر؟ تا کی اعصاب خوردی؟ یارا بازویم را چسبید و گفت: بهتر، مرتیکه شکاک، به مادرشم شک داره. نشستیم روی نیمکت توی حیاط ساختمان پزشکان یارا گفت: دیدی بهت گفتم چیزی نیس. الان هر روز دختر بچه های سیزده، چهارده ساله … جمله اش را با استغفرالله تمام کرد. صورتم را بوسید: آخه قربون شکل ماهت، تو بیست و پنج سالته، مگه با هم تنظیم خانواده پاس نکردیم؟ پرسیدم: یارا، خدا با من قهره؟ سرش را میان دو دست پنهان کرد که خداااااااای من! روی شانه هایش بلند بلند به گریه افتادم. زنی که چادر تاسیده ای سر کرده بود، از کنارمان گذشت و با بغض گفت: « خدا صبرتون بده، منم داغ جوون دیدم.
نوار بهداشتی را محکم بغل می کنم و به تمام کسانی که نگاهم می کنند لبخند می زنم. گوشی ام زنگ می خورد. ساسان. خاموش می کنم. همین که در کافی شاپ را باز می کنم، یارا بُراق می شود که: چرا گوشیت و خاموش کردی؟ و با ابرو به لُژ اشاره می کند. ساسان با عینک بی قابش زل زده به من. می گویم: وای! نه. یارا می رود پشت دخل و فریاد می زند: پس این فاکتورای صاب مرده کجاس؟ از پله ها که بالا می روم، آرزو می کنم کاش پله ها تا آخر دنیا ادامه داشته باشد و به لُژ نرسم.. می نشینم رو به روی ساسان. همدیگر را نگاه نمی کنیم. هر دو زل زده ایم به فنجان سفید زیر دست او. آهنگ هتل کالیفرنیا توی فضا پیچیده. چرا گوشیت و خاموش کردی؟ اخه نا سلامتی من شوهرتم، پدرت تو رو سپرده دس من. این کارای بچه گانه چیه می کنی؟ نگاهم را از فنجان قهوه برمی دارم و زل می زنم به حلقه م.گفته بودم طلای زرد دوست ندارم .نگاهش رویم سنگینی می کند .می گویم:اولاً که تو شوهرم نیستی و یه صیغه محرمانه ی ساده اس در ثانی... با مشت محکم می کوبد روی میز. بقیه حرفم را قورت می دهم می گوید: منم خسته شدم … یه حرف و باید چند بگم؟ … دوس ندارم همش بیای توی کافی شاپ، بین این آدمایه...آدمایه... سرم را می چرخانم به تمام زن و مردهایی که اطرافم نشسته اند نگاهمان می کنند. می گویم: این بی چاره ها چِشُونه؟ می گوید: تو دختر ساده ای هستی واسه این تو رو انتخاب کردم، . تا حالا با پسر جماعت طرف نبودی،پسرا گرگَن، می فهمی؟ می فهمم. می گویم: نه. نمی فهمم یعنی چی؟ چرا خودت و راحت نمی کنی، بگو ازم شک داری، بگو،دوباره شروع کن که تازگی ها زیاد نوار گوش می کنم، به خودم می رسم، اس ام اس مشکوک دارم، بگو، بگو من دیگه اون دختره... فریاد می زند: ببند دهانت و خفه شو. تمام سرهای اطراف به سمت ما می چرخد. یکی از پسرها می پرسد: مشکلی پیش اومده آبجی؟ دختری که رو به رویش نشسته به پسر چشم غرّه می رود که: به تو چه؟ مسئله خونوادگیه! دختر این را که می گوید. تمام نگاهها از ما گرفته می شود. انگار با کنترل زمان را عقب برده باشی، از کوبیدن مشت ساسان، زمان پاک می شود. مثل لحظه اول همه ی دخترها و پسرهای دور و برم با هم نجوا می کنند. ساسان می رود. بی آنکه جواب خداحافظی یارا را بدهد. خوبی؟ یارا با دلواپسی همیشگیش می پرسد. سرم را چندبار به چپ و راست تکان می دهم که یعنی: نه! یارا می گوید: گوشیت و بده به من، کار دارم. گوشی را می دهم. سرم را روی میز می گذارم و سعی می کنم، تکه های پازل بهم ریخته فکرم را جمع کنم. نمی دانم چقدر می گذرد که با صدای بشکن زدن، از افکارم بیرون می آیم. سپهر از پله ها بالا می آید و می خواند: می یام با یه اشاره، یه اشاره... پسر دخترها که دور میز نشسته اند برای سپهر دست می زنند و سپهر با با همان ریتم که می خواند ،می رقصد و مدام می گوید: « یه اشاره » و دورم می چرخد. یارا دستش را به نشانه تلفن به گوشش می گذارد روی گوشش و بعد به سپهر اشاره می کند که یعنی:من زنگ زدم به سپهر. سپهر خم می شود و گونه ام را می بوسد و می گوید: توی ماشین منتظرما رئیس. از این فاصله سپهر را می بینم، که توی ماشین نشسته و خودش را خم کرده به سمت جلو و با دست به من اشاره می کند که بیا. من همین جا روی صندلی ام نشسته ام...
بعد از روزها و هفته ها و ماه ها و سالها که فیلتر شدم و فیلتر موندم ، دوباره برگشتم. هرچند کم نوشتم ، اما خوب دیدم و خوب خوندم... در ضمن 25 همین ماه یعنی :اردیبهشت،تولده 25 سالگیمه...تولد من و عشق با هم. داستان " به کجا می روم؟"تقدیم به اونکه آخرین روز مهر به دنیا اومده و آخره مهرِ. به اونکه که بهترین رفیق و نسبت کوچکی باهم داره که خیلی بزرگه!!!! فقط تنهام نذارین تا دوباره گم نشم تو روز مرگی ها...
تو روز مردگی ها...
« به کجا می رسم؟ »
دارم می دوم ، سنگها و درختها هم با من می دوند ، حتی ماه هم . از بچگی دلم می خواست دونده باشم ، نه ، دلم می خواست پدر دونده باشد . حتی آخرین باری راکه کنارش راه رفته ام را به یاد نمی آورم ، دلم می خواست برای یک بار هم که شده تند راه برود بی آنکه نفسش بگیرد یا سرفه کند. هر وقت کلید را می چرخانم مادر سرفه اش می گیرد ، پشتش را به من می کند، از سبد پیاز و سیب زمینی ، بزرگترین پیاز را برمی دارد ، پوستش را می کند ، می خواهد خردش کند، بر می گردد طرف من : « اِ ..... محسن ! مادر ..... کی اومده ی؟ ! ببین چه پیازی خریده ی ، چاقو ننداخته اشکمو درآورده !» بعد با پشت دست اشکهایش را پاک می کند :« چه جوری می خوای واسه زنت خرید کنی ؟ » و بعد رو به من لبخند می زند ، می دانم منتظر است ته ماندهء لبخندش را توی صورت من پیدا کند ،لابُد پیش خودش فکر می کند الان قند توی دلم اب شده و به دختری فکر می کنم که با به یاد آوردنش طپش قلب می گیرم ، خودش می داند که تابه حال طپش قلب نگرفته ام. فقط نگاهش می کنم ، درست توی چشمهایش ، وقتی می فهمد تیرش به سنگ خورده ، سرم داد می کشد: « چیه بِرُبِر منو نگاه می کنی ؟!برو لباستو عوض کن بشین سرِ درس و مشقِت! ». مادر هنوز فکر می کند توی دانشگاه مشق می نویسند !هیچ وقت مشق نوشتن را دوست نداشتم ، چون بعدش دیکته می گفتند و بعد از آن من با یست از پدر امضا می گرفتم، بایست می رفتم توی آن اتاق زیر شیروانیِ پُر از دود . آخرین دفعه که پایم را توی آن اتاق گذاشتم روزی بود که آخرین دیکته ام را امضا کرد ، مهم نبود چند گرفته ام بیست یا تک . امضا کردن را دوست داشت،این را از برق نگاهش می فهمیدم ، شاید موقعی که امضا می کرد فکر می کرد آدم مهمی شده است. بعد هم پدرش را توی قبر گور به گور می کرد که چرا مدرسه نفرستادش تا برای خودش کسی شده باشد. بیشتر از چند دقیقه نمی توانستم توی آن اتاقِ پر از دود دوام بیاورم ، نفسم بند می آمد .به پدر می گفتم : « از این بوی تلخ بَدَم می آد .... بَدَم می آد» پدر آنقدر بلند می خندید که رج دندانهای زرد و پوسیده اش بیرون می زد . باور نمی کرد هر چیزی طعمی دارد، شاید هم نمی خواست قبول کند خودش طعم زهر مار می دهد، طعم همان گلولهء سیاه .!وقتی چند سال پیش سرمای شدیدی خورده بودم مادر گریه می کرد :« محسنم از دس رفت، از بس سرفه کرد مُرد ، مرد پاشو ببریمش دکتر! » و پدر همان گلولهء سیاه را فرو کرد تو حلقم:« الان سرفه ش بند می آد، نمی دونی چه می کنه این لامصب با آدم ! الان می ری بالا... سبک می شی . » ولی هیچ وقت سبک نشدم ، اصل کی گفته» گریه آدم را سبک می کند ، کی گفته مرد گریه نمی کند.« گاهی غروب ها که دلم می گیرد ، گریه می کنم . به خصوص غروب جمعه ها . دلم می خواهد مثل استاد ادبیاتمان بگویم: « بخاطر اینکه جمعه بود که انسان از بهشت سقوط کرد به زمین » یا به قول استاد معارفمان « برای امام زمان ...» اما خود هم می دانم برای اینها نیست، به خصوص وقتی شجریان گوش می کنم ، صدایش آرامم می کند. معصو مه در می زند که:« داداش بیام تو ،؟!»می خواهد مثل زن های متشخص توی فلیم ها برخورد کند ، نمی تواند ، بی آنکه منتظر جواب باشد می آید تو : « اَه بازم داری از این آهنگا گوش می کنی؟! نوار جدید واسه ت خریده م ، اگه گفتی کی؟» معین ، می داند صدای معین را دوست دارم ، می گویم « می بینی که دارم صدای استاد و گوش می کنم. » تیتر روزنامه بود ، بالای عکس شجریان نو شته بود استاد . می خواستم نشان بدهم روزنامه خوانم ؟ خودم هم نمی دانم ! بغض می کند و درها را محکم بهم می کوبد .شاید به خاطر همین بود که دوست دختر نداشتم ، اگر دختر بودم ، چادر نمی گذاشتم ، فکر می کنم همهء چادری ها شبیه مادرند وقتی زور می شنوند ، بی آنکه به طرف مقابل حرفی بزنند ، می روند سر سجاده و ذکر می گویند. اگر دختر بودم آرایش می کردم ،این هم برای خودش تنوعی بود در زندگی یکنواختم ، توی چشم بودم; توی چشم نیستم . رضا ، پسر همسایه ی دیوار به دیوارمان است ، همانی که پدرش همیشه پلاس است تو اتاق پدر . هرگز نفهمیدم جیره اش را از پدر می گیرد یا خودش می آورد. پدر رضا راننده یکی از دو کامیون پدر است.همان هایی که پدر موقع جوانی اش با رانندگی توی بیابان خریده بود ، نمی دانم سرش کلاه می گذارند یا نه ، ولی خرجی خانه را بد یا خوب می دهد بی آنکه شبیه معتادهای توی سریالها وسایل خانه را بفروشد . من و رضا هیچ وقت درباره ءپدرهامان با هم حرف نمی زنیم .رضا طعم فلفل می دهد، به قول خودش به اندازهء موهای سرش دوست دختر داشته ، می گوید : «سرگرمیِ خوبیه ، کَمِش اینه که فکرت رو پر می کنه تا به بدبختی هات فکر نکنی یه تنویه واسه خودش به شرط اینکه خر بازی درنیاری و به اولین چشم و ابروی قشنگی که دیدی دل نبندی و عاشق بازی در نیاری!» دو دستی کوبید توی سرم :« خاک بر سرت محسن ، توی دانشگاه پسر و دختر قاطی ییَن من اگه جای تو بودم آی آی ، ...! امشب می برمت با خودم عشق و حال ، می برمت پیش ژیلا پارتی ، شب اول پول نمی گیره ،درُسِه سن و سالش یه خورده بالاس ولی به صد تا از این دخترای ناز نازی که نوک دماغشونو می گیرن و تا آدمو می بینن می گن پیف پیف برو کنار بو می دی ، می ارزه .بیا شمارشو داشته باش ،بعد از امشب هر وقت نبودم به کارت می آد! » ژیلا برایم ویسکی ریخت ،نگاهم که به شراب خوری افتاد فهمیدم تا چهل روز دیگر نمی توانم نماز بخوانم ، نماز نخواندن هم برای خودش تنوعی است ، شاید دل خدا برایم تنگ شود یا شاید دل من برای او . شراب خوری خالی را می گذارم روی عسلی . داغ می شوم ، پدر وقتی ویسکی می خورد بلند بلند می خندد . سرم گیج می رود، بی آنکه خنده ام بگیرد بلند بلند می خندم. ژیلا می آید و کنارم مینشیند و صورتم را به سمت خو دش می چر خاند.چشم هایم را می مالم اما،ژیلا چند تا شده، ولی هر پنج ، شش تا ژیلا می خندند; و از این لباسها که توی شو ها دیده بودم، از همین ها که تا روی سینه شان را می پوشاند ،پوشیده اند،هیچ وقت نفهمیدم این لباس ها چه جوری از تنشان نمی افتاد،از فکر افتادن لباسشان ، خون توی صورتم می دود، به زور آب دهانم را قورت می دهم . رضا گوشی ژیلا را بر دا شته و رفته توی اتاق و ولو شد ه روی مبل و زل زده به من هی به من پوزخند می زند، نمی دانم ازآن طرف خط چه می شنود که، قهقهه می زند. یکی از همان ژیلاها می آید می نشیند کنارم ، لب هایم را می بوسد ، طعم تلخ رُژش می رود توی دهانم .چشم هایم را می بندم. وقتی بازشان می کنم ،ژیلا کنارم خوابیده است با موهای آشفته و رژی که مالیده شده به صورتش و حتما به صورتم . تند لباس می پوشم و می زنم بیرون ، نمی دانم چرا اما می دَوم ، انگار کسی دنبالم کرده باشد ، به خانه که می رسم هنوز نفس نفس می زنم ، چقدر خانه خلوت است ،چقدر ساکت . یاد حرف شب گذشتهء مادر می افتم : «دختر خاله یا پسر خاله خواستگاری یا شیرینی خوری» ژیلا شیرین نبود مادر هم شیرین نیست با آن اشکهایش هر وقت مرا می بوسد ، دهانم طعم نمک می گیرد . دنبال معصو مه می گردم شاید معصو مه شیرین باشد .امسال دیپلمش را می گیرد، درسش بد نیست ، لااقل تجدید نمی شده اما این ترم از پنج تا درس افتاده . در اتاقش را که باز می کنم ،هُل می شود: « بعدا" بهت زنگ می زنم. » و زود قطع می کند .با لکنت می گوید : « همکلاسیم بود داداش ، داشتیم راجع به درسهای فردا صحبت می کردیم. » می روم درست رو به رویش می ایستم ،طوری که هُرم نفس های تندش می خورد توی صورتم . باورم نمی شود،شماره ی ژیلا افتاده روی صفحه مانیتور. سقف دور سرم می چرخد، دگمه تکرار را می زنم، صدای مردانه ای توی سرم می پیچد، صدای رضا : « معصو مه جون ، بی خیال جیگر ، فردا که بیایی خونه مون اینا رو از دلت در می آرم ».معصو مه را می بینم که از همان لباسهای تویِ شو پوشیده و برای آن مردک ویسکی می ریزد بعد هم طعم رُژش می رود تو دهان آن مردک. به فحشش می گیرم ، هر چه به ذهنم می رسد فریاد می زنم ، یادم می رود معصو مه روبه رویم نشسته ، هر چقدر فحش هایم رکیک تر می شود صدای خندهء مردک بلندتر می شود ، گوشی را محکم به دیوار می کوبم.دستم را بالا می برم پایین که می آورم معصو مه دستش را روی گونه اش گذاشته و از بس گریه کرده به سکسکه افتاده . حالا باید بروم بیرون و در را محکم ببندم مثل موقعی که پدر ، مادر را می زند . آنقدر در را محکم می بندم که فکر می کنم شیشه های بالای در ترک برداشته . داد می کشم :«از همه تون بَدَم می آد از منیره،از مادر ، پدر ، ژیلا ، شیرینی ، نمک ...» دارم می دوم،سنگ ها درخت ها هم با من می دوند،حتی ماه هم.انگار دارم فرار می کنم.
مژگان احمدی پور
|
|